نتونستم از اینجا دل بکنم! - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 0:34
مهم اینه که بنویسی از هرچی دلت میخواد، هروقت دلت میخواد، هرجور دلت میخواد! وبلاگا از معدود جاهایی تو دنیای ما هستن که همیشه میتونیم با دلمون توش پیش بریم، یادمون نره:)
Trying to be present - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 2:12
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
لیستی که باید تهیه کنم. - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 2:12
نباید یادم بره که چقدر این روزها ناراحت هستم و هر روز چهار، پنج ساعت بیدار، تو رخت خواب می مونم و نمی خوام پا شم. و چقدر خودکشی رو با دردش تصور می کنم. نباید یادم بره که دو ماه می شه که اصلا حالم خوب نیست. نباید یادم بره که چقدر احساس می کنم مسیرم رو از دست دادم و نمی دونم که چه کار می کنم؟ نباید
Now, Don't say it's love - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 3:22
مستی تو، احمق بودن من... این داستان هم یه جایی تموم می شه. فقط هفت سالم بود که فکر کردم می خوام تمام عمرم رو با تو بگذرونم و باهات ازدواج کنم. هفده سالم بود که رفتم دوره المپیاد و وقتی برگشتم و دوباره دیدمت، تو تغییر کرده بودی. همیشه فکر می کردم اگه من نمی رفتم و می موندم. اگه تو تنهایی، شرایط رو
And that's why I started playing dota! (پست موقت! اگه رمز خواستید بگید لدفا) - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 3:22
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آدمها خیلی بچه تر از این حرفا هستند. - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 3:22
می دونید وقتی با دقت به دور و برم نگاه می کنم. آدمهای این شکلی زیاد هستند، در درونشون، خیلی غمگین هستند، چون کلی نیازهای مختلف دارند و البته وقتی مقابلت قرار می گیرند و نگاهت می کنند و حرف می زنند با شخصیت به نظر می رسند. ولی در جستجو هستند که آیا تو آدمی هستی که بتوانی بهشان چیزی بدهی؟ و ممکن است
خدایا فقط این شکلی تموم نشم! - تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 20:30
دلم می خواست برای لحظه هایم، به اندازه ی یک دهمِ حس خوبِ وجود او در افکارم، ارزش قائل می بودم. اون وقت حتی می شد، بیشتر زندگی کنم. +اردیبهشت خوب نبود. به جز زانو درد و کمر درد و ... . افتادن از پله های دانشکده. حس کردم پتانسیل اینو دارم که دوباره برگردم به دوره ی افسردگی! چون که یکی دو هفته ای نمی
دوشنبه یه روز عادی (رمز ثابت) - تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 15:57
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ادامه مطلب
Now, Don't say it's love - تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 1:59
مستی تو، احمق بودن من... این داستان هم یه جایی تموم می شه. فقط هفت سالم بود که فکر کردم می خوام تمام عمرم رو با تو بگذرونم و باهات ازدواج کنم. هفده سالم بود که رفتم دوره المپیاد و وقتی برگشتم و دوباره دیدمت، تو تغییر کرده بودی. همیشه فکر می کردم اگه
ناف مرا با استرس و غر زدن، بریده اند! (رمز ثابت) - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 3:06
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ادامه مطلب
خرد خرد تسلیم! - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 3:06
مخفی کردن بی مفهوم و مسخره هست! وقتی که با هر تیک تاک ساعت، دو ثانیه، به مرگم نزدیک تر می شم و هیچ چیزی ندارم که بتونم نگه دارم. دنیا من تسلیمم! هر طرحی که می خواهی رو چهره ام بزن، هر سلولی را که می خواهی سرطانی کن و هر کدام از تپش های قلبم درد دار،
خمیدگی فضا-زمان یا توجیه های الکی؟! - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 3:06
وقتی گرانش قوی هست، فضا- زمان رو خمیده در نظر می گیریم. اینطوری فضا-زمان یه متریک جدید داره. یعنی به روش جدیدی فاصله ها رو اندازه می گیریم. حتی مسیر نور دیگه خط مستقیم نیست. عجیبتر اینکه موقعیتهای فضا-زمانی هست که اگه دو نفر توش باشن و حتی اگه فاصل
اتک بک خودخواهانه - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 3:06
حداقل از وقتی که چشمهام رو باز کردم دیدم تمام این قضیه، تقصیر من نیست. فهمیدم که باید بی خیال بشم. فهمیدم بیشتر وقت ها شرایطِ زندگی توی این دنیا، کثیف تر از اونیه که بشه با محبت کوچولو تو دلمون و اراده های نصفه نیمه ای که اکثرا خرج می کنیم. تمیزش کن
کسی برایش مهم بود که مازیار به چی فکر می کنه؟ - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 3:06
انگار از این کار لذت می برد! دلم نمی خواست اونجا باشم. که یهو آقای پ. شروع کرد به صدا زدن من: "سیف خوب نگاه کن! اینجوری باید حساب اینها رو امسال برسیم!" با هر ضربه ای که می زد. مازیار سرختر می شد و من با هر قطره اشکی که مازیار می ریخت. بیشتر می ترس
ممنون که این وبلاگ کوچولو رو می خونید. :) - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 3:06
می خواستم بگم. ممنون بابت کامنت های چند هفته ی پیش و همه ی روحیه دادنها و... راستش با خوندن کامنت ها، کلی از خستگیم در می رفت و انرژی می گرفتم. ممنونم. :)
دو رنگم - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 3:06
نیاز دارم که وقتی تو چشمِ آدمها خودم رو می بینم. یه آدم مهربون، قوی، با اراده، محکم و باعرضه ببینم. و سعی می کردم فراموش کنم که نیاز داشتم که آدمها منو خودم یعنی سیف ببینند. و بین خودمون بمونه که گاهی خیلی حالم از سیف به هم می خورد و می خوره. اصلا
تا تو هستی زندگی باید کرد. - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 3:06
اگه تو بگی ادای قوی بودن رو درمی آری. می گم احتمالا تمام آدمهای قوی دنیا. ادا درمی آورند. اگه تو بترسی. می گم تمام آدمهای شجاع دنیا از عمق وجودشون می ترسند. اگه تو نخوای که ادامه بدی. می گم حق داری. ادامه مطلب
چرا اینجوری هستیم؟ - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 3:06
چرا اکثرِ آدمهای دنیا، حتی اونهایی که خیلی مهربون هستند. بیشتر از اون حدی که به آدم کمک می کنند. از آدم انتظاراتِ زیادی، دارند؟
آخه برا چاشنی هم حسودیم می شه! - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 3:06
"بابا از روز اول که توی این آزمایشگاه دیدمت. گفتم این دیگه اینجا چه کار می کنه؟ هر کی تو رو با این وضیعتِ زندگی ببینه. فک می کنه تو اولویتِ اول و آخرت علمه. کسی فک نمی کنه تو حتی بخوای ازدواج کنی." یکی از بچه های آزمایشگاه ح. امروز در حالی که به چشم
باید بازسازی کنم... باید تجدید نظر کنم... - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 6:46
آدمهایی مث من، با هر تلاش برای محبوب شدن برای دیگران کمی ازشون پیروی می کنن و در نهایت، سرگردون می شن. ادامه مطلب

برچسب‌های مرتبط

یه هفته دیگه عروسیمه | یه هفته دیگه تولدمه | خدایا بخشیدمش | تنهام خیلی زیاد | we try our best | we try our best quotes | we try our best to serve you | we try our best to make it sound nice | we try our utmost | we try our level best