این روزهایی که نمی تونستم حرف بزنم و نمی تونستم بنویسم...
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 13:25
خب می خواستم بهت بگم ولی وقتی خودم سعی می کنم فراموش کنم. دیگه چرا باید بهت بگم... سعی می کنم تصور کنم که کی می تونه این شکلی نباشه. چه ورژنی از من می تونه توی این شرایط واقعا زندگی کنه. و هیچ چیزی جز عصبی شدن نمی آد تو کلم. اینکه برم تو آشپزخونه و تک تک ظرفها رو بکوبم کف سرامیک یا سرم رو ... اسپیس ...
هزار تا جور مختلف
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 13:25
اروم اروم پله ها رو رفتم بالا... هزار تا جور مختلف می تونست پیش بره و نمی دونستم بعدش چی می شه... ولی نمی خواستم فکر کنم. نمی خواستم برنامه بچینم. برای چند لحظه فقط می خواستم زندگی کنم. و اصلا فکر نکنم درسته یا غلط، خوبه یا بعد... عاقلانه هست یا احمقانه. می خواستم هر چیزی که شد را زندگی کنم... . راس...
شاید روزی بتواند خودش را دوست داشته باشد!
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 13:25
دستهایش را روی گوشهایش محکم گرفت که صداهایی را که نمی خواست وجود داشته باشند، نشنود. چشمهایش سریع بست تا نبیند که مظهر محبت و خشم چقدر به هم نزدیک هستند و بغضش را پشت خنده های ساختگی قایم کرد. ذهنش را با کتابها و تخیالات ساختگی پر کرد. جایی به جز زیر پتو، اون هم بی سر و صدا و آخرشبی که همه خوابیده ب...
شاید فقط شاید
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 13:25
نشستم فکر کردم که شاید همیشه کم رنگ شدن رابطه، به خاطر عوض شدن اولویت ها نیست. کم شدنِ توجه و دزدکی به یاد هم بودن، همیشه به این معنی نیست که دوست داشتن کوچیک تر شده. دور شدن از دوست داشتنی ها، شجاعت زیادی می خواهد، ولی شاید گاهی این دور شدن علاوه بر خودخواهی، ریشه در علاقه و اعتماد هم دارد؟ ولی می ...
لج بازی نکن (درس صفرم) (رمز ثابت)
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 13:25
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
دنبال آهنگ می گردم. (رمز ثابت)
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 13:25
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
چایی شیرین (درس اول) (رمز ثابت)
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 13:25
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
فاصله ی ده خط
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 13:25
با بغض نوشتم: اصلا نیازی نداره بهم ثابت کنی که ارزشمندی، از نظر من خیلی خفن و ارزشمند هستی و خیلی قبولت دارم. و تو بعد از چند دقیقه و 10 خط پایین تر، میان چت هایمان گفتی: ناراحت می شوم که ناراحتی و وقتی که می گی برای من اینقدر ارزش قائل بودی و خیلی قبولم داشتی و ... . می دانی که دلم شکست؟ نه فقط از ...
شاید او فقط یه بهونه بود که یاد بگیرم حس کنم. (درس دوم)
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 13:25
ما حتی وقتی عاشق می شویم باز هم برای خودمان زندگی می کنیم. و برای هم زنده بودن در هیچ چیز لحظه ای به جز اینها وجود ندارد، لحظه هایی که ما دستِ هم رو می گیریم تا همدیگرو بلند کنیم، وقتی زیبایی همدیگر را می شناسیم، احساس همدیگر را کشف می کنیم، فکر هم را وسعت می بخشیم و یا روحیه ی هم را رنگارنگ می کنیم...
به امید تموم شدنِ این ترم سیریش!
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 11:49
و... به حول و قوه ی الهی و کمک های دوستان و همکلاسی ها، تمرین های تیک هوم یکی دیگه از درسا تموم شد و همین یک ساعت پیش، ایمیل زدم به استاد. ولی نه! هنوز کاملا تموم نشده! یه مقاله ی پنج صفحه ای باید با لتک بنویسم که ددلاینش دو ساعتِ پیش بود! ولی فعلا دو صفحه اش تموم شده. و خب دوباره یک شب دیگه تا صبح
راهی که من و تو و خیلی ها می خواستیم طی کنیم...
-
تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 12:00
داشتیم با هم حرف می زدیم و گفتیم که برای اینکه به چیزهای بزرگ که توی ذهنت هست، برسی، چیزهای بزرگتری رو باید قربانی کنی. ن. برگشت سمتِ من و بهم نگاه کرد و با حالت جدی ای آمیخته با تفکر گفت: من که نتونستم، تو هم نمی تونی! راستش دلم خواست که یک روزی بهش، یا حداقل به خودم ثابت کنم که توانسته ام. ولی فک
حالت تهوع
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 1:11
غذایی که ناهار خوردم هنوز تو معده ام داره می چرخه و حالم رو بد کرده و دلم می خواد هر چی خوردم، بالا بیارم! ولی از اونجایی که مامانم نشسته اینجا و همه ی حرکاتم رو زیر نظر داره. اگه الان بالا بیارم، سریع می فهمه و نتیجه می گیره که من حالم بده. مامان گل من هم مثل خیلی از مامانها! از اون مدلهایی هست که
شاید مشکل اینجاست.
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 21:12
شاید مشکل این نیست که زندگی خیلی از ما ها، سخته. مشکل اینجاست که ما فکر می کنیم زندگی باید آسون باشه یا به زودی آسون بشه. مشکل اینه که ما مثل مامان و بابای دلسوز با خودمون رفتار می کنیم! و هر وقت کمی دردمان می آید. به خودمون می گیم کمی استراحت کن که حالت بهتر شه و برای اینکه شاد شویم، به خودمان ب
امشب فقط کمی، با من حرف بزن!
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 21:12
امشب باهام حرف بزن! امشب نمی رم کامپیوتر رو روشن کنم و دنبال فیلم یا سریالِ جدید باشم و یا با ویدئو گیم، خودم رو سرگرم کنم و موقتی مشکلات رو فراموش کنم. نمی رم تو اینستاگرام بچرخم که زندگی آدمهای دیگه رو ببینم. که کوچیک و بی اهمیت بودنِ زندگی خودم رو بیاد بیاورم. نمی رم تو تلگرام دنبال یه آدمِ آنلا
اگه خودم رو نکشم؟! اگه نگم ایشالا!
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 19:08
یک سال و نیم پیش بود. و اون شب، نمی تونستم صبر کنم که شب شه و همه بخوابن و بعد برم زیرِ پتو گریه کنم. خواستم که عوض شم. چون احساس کردم دیگه زمانی وجود نداره. سرطان و ... فاصله ی زیادی بین بیست و پنجاه سالگی نیست. اون شب و شبهای بعدش... . فقط می خواستم عوض شم نمی خواستم آدم درون گرایی بمونم. دلم
رفیقِ من :)
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 19:08
فقط سعی کردم واقعیتی که می دونم رو بگم. می دونید بهترین صفتی که برای یه آدم دوست دارم و می خواستم خودم هم داشته باشم، مقاوم بودنه و فیلوسوفیا تو مقاوم و محکم بودنش، خیلی شجاع و با جسارت رفتار می کنه. از اون آدمهاس که فقط با چند لحظه کنارِ آدم بودن، تا مدت زمان زیادی اثرش روی آدم می مونه. در واقع،
مانک هیر استایل!
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 19:08
از حموم اومدم. دارم موهام رو آروم آروم و با نوازش خشک می کنم که بیشتر نریزه! چون که کوتاه کردنش تاثیری روی ریزش نداشته. و جلوی آینه هستم که داداشم می آد. می گه: وااای سیف! دقیقا شبیه این monk ها شدی! فقط اگه موهای وسط سرت کمتر از این بود... + امروز روز خوبی بود. به چند تا چیز خندیدم. یکیش همین مانک ...
المپیاد (زندگی نامه 1)
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 19:08
*احتمالا این پست باید شکسته می شد و به دو پست! شرمنده که بلنده... یادم می یاد اون موقعها که 16-17 سالم بود، سال سوم دبیرستان بودم... چقدر انرژی داشتم. حدودا ده سال پیش. ماه رمضون بود و من داشتم برای المپیاد می خوندم... همه چیز یهویی شد، من داشتم برای کنکور می خوندم... تا اینکه رشت یه آزمونِ المپی
موهایم
-
تاریخ: 1396/4/2 ساعت: 14:57
هنوز یک ساعت تا امتحان مونده بود. قیچی رو برداشتم و رفتم تو حموم... روی موهام دست کشیدم. موهام حسِ پنچاه سالگی داشتند! هنوز حالم خوب نبود و بالاخره قیچی رو گرفتم روی موهایم می خواستم فقط با یک حرکت همش رو از جا بکنم. ولی قیچی اونقدر قدرت نداشت. آروم آروم قیچی رو حرکت دادم... هربار که قیچی که صدا می
درد یا زجر؟ (رمز ثابت)
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 0:34
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">