انگار از این کار لذت می برد! دلم نمی خواست اونجا باشم. که یهو آقای پ. شروع کرد به صدا زدن من: "سیف خوب نگاه کن! اینجوری باید حساب اینها رو امسال برسیم!" با هر ضربه ای که می زد. مازیار سرختر می شد و من با هر قطره اشکی که مازیار می ریخت. بیشتر می ترسیدم. سرم رو انداختم پایین...
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل رحیمی